
شماره کتابشناسی ملی:
محل نشر:
ناشر:
شابک :
نوبت چاپ :
شمارگان:
9🔐 برای فعالیت پژوهشی باید وارد شوید.
🔻یادداشت
⚙️| ----------------------
※ نمایه
⚙️| ----------------------
✧ نشانه
⚙️| ----------------------
فصل چهارم: نمونههايى از كسانى كه توبهشان پذيرفته شده
۴ / ۱
توبه قوم يونس علیه السلام
قرآن
«چرا هيچ يك از شهرها و آبادىها ايمان نياوردند كه [ايمانشان به موقع باشد و] به حالشان مفيد افتد، مگر قوم يونس؟ هنگامى كه آنها ايمان آوردند، عذاب رسوا كننده را در زندگى دنيا از آنان برطرف ساختيم و تا مدّت معيّنى (پايان زندگى و اجلشان) آنها را بهرهمند ساختيم».
حديث
189. تفسير القمّى ـ به نقل از جميل ـ: امام صادق عليهالسلام به من فرمود: «خداوند، عذاب را [از هيچ قومى] جز قوم يونس عليهالسلام برنگردانْد. يونس عليهالسلام آنان را به اسلام دعوت مىكرد و آنها نمىپذيرفتند. يونس عليهالسلام تصميم گرفت آنان را نفرين كند. در ميان قومش دو مرد بودند: يكى عابد و ديگرى عالم. نام يكى از آنها "مَليخا" بود و نام ديگرى "روبيل". عابد به يونس عليهالسلام مىگفت آنها را نفرين كند وى عالم، او را از اين كار، نهى مىكرد و مىگفت: نفرينشان مكن؛ زيرا خداوند، دعاى تو را مستجاب مىكند، در حالى كه نابودى بندگانش را دوست ندارد. امّا يونس عليهالسلام سخن عابد را پذيرفت و از عالم نپذيرفت و قومش را نفرين كرد. پس خداى عز و جل به او وحى فرمود كه در سال چنين و چنان سال و ماه و روزى عذاب به آنان مىرسد و در ماه چنين و چنان و در روز چنين و چنان، عذاب بر آنان مىرسد. چون زمان [عذاب] نزديك شد، يونس با آن عابد از ميان قومش خارج شد، ولى عالم در شهر ماند. روز موعود كه فرا رسيد، عذاب نازل شد، عالم به آنها گفت: اى قوم من! به خدا پناه بريد، باشد كه به شما رحم كند و عذاب را از شما بگردانَد. گفتند: چه كنيم؟ گفت: جمع شويد و به بيابان برويد و مادران را از فرزندانشان و شترها را از بچّههايشان و گاوها را از گوسالههايشان و گوسفندان را از برّههايشان جدا سازيد و سپس، گريه و دعا كنيد. آنها رفتند و چنين كردند و ضجّه و گريه كردند. پس خداوند، بر ايشان رحم آورد و عذاب را از آنها برگرداند و آن را كه فرود آمده و نزديك شده بود، بر سرِ كوهها ريخت. يونس عليهالسلام آمد تا ببيند خداوند، چگونه آنها را هلاك كرده است، ديد كشاورزان در زمين خود به زراعت مشغولاند. به آنها گفت: از قوم يونس، چه خبر؟ كشاورزان ـ كه او را نشناختند ـ گفتند: يونس، نفرينشان كرد و خداوند، دعايش را مستجاب نمود و عذاب را بر ايشان فرو فرستاد ؛ امّا آنها جمع شدند و گريه و دعا كردند و خداوند بر ايشان رحم آورد و عذاب را از آنها برگرداند و بر سرِ كوهها ريخت. حال در جستجوى يونساند تا به او ايمان بياورند. يونس عليهالسلام عصبانى شد و دلآزرده از خداوند ـ چنان كه خود خدا نقل كرده است ـ برگشت و رفت تا به ساحل دريا رسيد، ديد كشتىاى بار گرفته است و مىخواهند آن را حركت دهند، يونس عليهالسلام از آنها خواست كه او را هم با خود ببرند و سوارش كردند. در ميانه دريا كه رسيدند، خداوند، نهنگ بزرگى را فرستاد و جلو كشتى را گرفت. يونس عليهالسلام به نهنگ نگريست و از آن وحشت كرد و به انتهاى كشتى رفت. نهنگ به طرف او چرخيد و دهانش را باز كرد. سرنشينان كشتى بيرون آمدند و گفتند: در ميان ما يك نفر گنهكار وجود دارد. پس، قرعه زدند و تيرِ قرعه به نام يونس در آمد. اين است فرموده خداوند عز و جل كه: «پس قرعه انداخت و خود از بازماندگان شد». سرنشينان كشتى، او را گرفتند و در دريا انداختند «و ماهى [بزرگ]، او را بلعيد» و به ميان آب برد.